درازنای شب

دربارۀ همۀ آنچه نور می‌پنداریم ساختۀ پایال کاپادیا

نوشتۀ پرنیان روشن

 

بمبئی سرزمین توهم‌هاست. رؤیاها دیگر مرده‌اند، چرا که شهر مردمش را پس می‌زند، شهر هرگز نمی‌تواند خانه خوانده شود. هوا تیره و مه‌آلود است و خیابان لحظه‌ای ساکت نمی‌ماند. دوربین برای تماشای شهر و مردمانش به کمک تراکینگ شاتی که روی ریل حرکت می‌کند، سعی دارد حرکت قطاری را تقلید کند که با شتاب، شبانه‌روز تمام خیابان‌ها را می‌پیماید. باران می‌بارد و سرزمین رنگارنگ هندوستان غرق در مهی آبی شده، چهره‌ای از شهر را می‌بینیم که خیلی وقت‌ها از چشم پنهان مانده است. غوغای باران در همراهی با بوق بی‌وقفۀ ماشین‌ها لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد. آب‌ها همیشه با لطافت سقوط نمی‌کنند، همیشه با موسیقی سبک پایین نمی‌ریزند، بلکه گاه سرد و سخت و آهنین، با شتاب می‌افتند. گذر همیشگی قطارْ زمزمۀ انسان‌ها را میان تنش آهن‌هایش گم می‌کند. شهر با صداها و نورها حضور خود را اعلام می‌دارد. حال وقت آن است که انسان را میان این هیاهو یافت.

کارگردان فیلم همۀ آنچه نور می‌پنداریم، پایال کاپادیا، جوانی است که می‌خواهد راوی این شهر بزرگ و پر داستان باشد. او که خود در رشتۀ کارگردانی تحصیل کرده، شناخت خوبی از بزرگ‌ترین آثار سینما دارد و هر بار که از فیلم‌سازان مؤثر بر خودش صحبت می‌کند، نام شانتال آکرمن از دیگران پررنگ‌تر است؛ کسی که آثارش درس‌های زیادی به او آموخته که مهم‌ترین آن‌ها، درهم‌تنیدگی داستان و ناداستان است. بنابراین در فیلمِ کاپادیا گاه با تصویر، شهر و زندگی واقعی مردم را می‌بینیم و با صدا، داستان خیالی کاراکترهای فیلم را می‌شنویم، و گاه در میانۀ قصه‌ای خیالی، توقف می‌کنیم تا به صدای شهروندان حاشیه‌نشین بمبئی گوش دهیم و به جهان آن‌ها نزدیک‌تر شویم، چراکه او معتقد است در دل هر داستانی، ناداستان حضور دارد و در هر ناداستان، داستانی زندگی می‌کند. در اثر قبلی‌اش، شب دانستن هیچ، باز هم به قصۀ عشقی ممنوعه پرداخت که در همراهی با تصاویر مستندی از شهر و اعتراضات دانشجویان علیه حکومت روایت می‌شود، اعتراضاتی که زندگی خود کاپادیا را دگرگون کرد و باعث شد با محرومیت‌هایی در دوران دانشجویی مواجه شود. در این فیلم صدای زنی را می‌شنویم که نامه‌های عاشقانه می‌خواند، بدون اینکه تصویری از خودش به نمایش در بیاید، همان‌گونه که آکرمن در نامه‌هایی از خانه کلمات مادر را در همراهی با تصاویری از نیویورک و مردمانش می‌خواند، با صدایی خارج از قاب که گویی بدنی متعلق به خود ندارد. صدایی که صدای مادر نیست و می‌توان هر جسمی را برایش متصور شد. راوی می‌تواند شکل هر زنی را به خود بگیرد، دیگر نمی‌شود مطمئن بود که دقیقاً چه کسی سخن می‌گوید. در شب دانستن هیچِ کاپادیا نیز صدای آرام و کم‌رمقی که به روی تصاویر شهر و اعتراضات حرکت می‌کند، می‌تواند به قامت هر بدنی در بیاید، از خود کارگردان گرفته تا کاراکترهای فیلم بعدی‌اش، هر کسی که حامل آن درد مشترک است و در جغرافیایی زندگی می‌کند که سیاست‌ها مانعی در برابر عشق‌ورزی شده‌اند. روحیۀ نامه‌هایی از خانه به همۀ آنچه نور می‌پنداریم هم سرایت کرده: برداشت‌های بلند از خیابان‌های نورانی، حاشیۀ صوتی از سر و صدای محیط و گم شدن صدای آرام زنان و راویان ناشناس شهر در میان این شلوغی‌ها. علاوه بر این‌ها، بُعد خودنگارانۀ فیلم که در شهر محل سکونت فیلم‌ساز می‌گذرد و رسوخ ناداستان میان لایه‌های داستانی، پیوندش را با سینمای آکرمن محکم‌تر می‌کند، سینمایی که صدای معلق زنی بر فراز آسمان شهر را به گوش ما می‌رساند.

اینجا فصل باران‌های موسمی است. در نتیجۀ ضخامت ابرها، نور آبی مه‌آلود و تاریکی تمام شهر را در بر گرفته. آسمانِ روز در میان توده‌ای خاکستری گم شده و رنگی از خورشید به خود نمی‌بیند. اگر هم لحظه‌ای ابری کنار رود و باریکه‌ای از آفتاب به زمین برسد، آدم‌های این داستان پشت دیوارهای محیط کار خود، در بیمارستانی که لباسی یکسان به رنگ آبی چرک‌آلود به همه تحمیل کرده است، پنهان‌اند و چیزی از این نور نمی‌بینند. رنگ‌های سرد و نور کم‌رمق بیمارستان، روح زندگی را می‌رباید. گویی همگی زندانیِ ساختمان‌های فرسوده‌ای هستند که تمام دیوارهای اتاق‌های کوچکشان نم گرفته. برای گذر از این رخوت و تاریکی باید تا فرا رسیدن شب انتظار کشید، لحظه‌ای که لرزش آرامی به تن پارچه‌ها و درختان می‌افتد و با عبور نسیمی خنک، آزادی به انتهای خود می‌رسد. چراغ سرخ‌رنگ خودروها تمام خیابان‌های شلوغ بمبئی را پر کرده. از تک‌تک پنجره‌های ساختمان‌های بلند شهر نور کوچکی بیرون می‌زند. قطاری که تاریکی را می‌شکافد، با گذر از کنار برج‌های عظیم ثروتمندان، مسافران خسته‌ای را که زیر تابش نور سرد و مهتابی‌اش نشسته‌اند، به خانه‌های دورشان می‌رساند. تمام این نورها به زمین باران‌خورده می‌تابد و درخشش‌اش بر کف خیابان منعکس می‌شود. شب‌های بمبئی روشن‌اند و مملو از جمعیت، اما انگار باز هم نمی‌شود تاریکی را کنار زد، از میان خستگی چهره‌ها گذشت و رنگ‌های آشنای هندی را دوباره یافت. اینجا خبر از زنانی با ساری‌های زرد و قرمز و آبی نیست. بمبئیِ کاپادیا رنگ‌هایش را گم کرده است، عاشقی هم به دنبال آن به گوشه‌های پنهان خزیده. زبان عشق‌ورزی در تیرگی آسمان مخفی شده تا در لحظۀ بارش، بوسه از ابرها به روی معشوق بیفتد؛ این قراری است که پرستار جوان، آنو، با معشوق مسلمانش، شیاز، می‌گذارد. آسمان این شهر زیر باران خود تماشاگرِ عشاق بسیاری بوده، گاه زن و مردی که بی‌هیچ کلام و لمسی، زیر یک چتر مشترک قدم برمی‌دارند و گاه دو عاشق که پشت بوته‌ها و در تاریکی مطلق به آغوش هم افتاده‌اند و از خیس شدن هراسی ندارند. آب نیرویی برای بیان لطافت عشق است و باران مکانی برای رقص عشاق و لمس تن‌ها. با این حال این عنصر در تخیل آدمی همیشه پر از دوگانگی بوده، چرا که هم مظهر حیات است و هم طوفان نابودی. پرابها در تنهایی خود اشعار عاشقانه را بر لب پنجره‌ای رو به تاریکی شهر و باران شبانگاه می‌خواند، در احاطۀ نور کم‌رنگ خانه‌ها و صدای نرم فرو ریختن باران بر زمین، اما طوفان از همان پنجره خانه‌اش را غرق آبی تیره می‌کند. به همین ترتیب برای آنو و شیاز، همان بارانی که از شوق عاشقی مرطوبشان کرد، بدل به طوفانی می‌شود که تمام راه‌ها را بسته و مخل حرکت به سمت مکانی برای تنهایی آن‌هاست. این بارانِ تندْ رنگ‌ها را می‌رباید و همدست با فرهنگ محدودگر شهر، مسیرِ عاشقی را می‌بندد. به دوستی آب اعتمادی نیست، همچنان که به پیروزی عشق در سرزمینی سرکوبگر. این‌گونه شیاز در فصل روستا، با نوشته‌ای به روی دیوار غار سرخ، تأیید می‌کند که «عشق دریایی بی‌حاصل است».

هرگز نباید دیده شد، هرگز نباید شنیده شد. اینجا محبت بار سنگینی از اضطراب می‌آفریند. هیچ‌کس برای آزادانه عشق ورزیدن قدرتی ندارد. شهر قاعده‌اش را تحمیل می‌کند: میل تو اجازۀ بیان ندارد. پس برای زندگی کردن آن‌گونه که خود می‌خواهی، انتخابی جز این در کار نیست که دو چهره از خود بسازی و پشت نقابی دروغین پنهان شوی. اینجا کاراکترها آن‌قدر قدم می‌زنند تا موقتاً مخفیگاهی تاریک از آن خود بیابند، سینما هم در این مسیر پشتشان را خالی نمی‌کند. به محض خروج از ساختمان سرد بیمارستان به قصد ملاقات عاشقانه، درست در لحظه‌ای که زن دست معشوق را به دست می‌گیرد، به ناگاه تصویر برای جا دادن عشاق درون مرزهای خود، منبسط می‌شود. دوربین فاصله می‌گیرد و به آسمان می‌رسد تا فضای بیشتری برای آن‌ها فراهم کند، تا ساده‌تر بتوانند در میان جمعیت شهر پنهان شوند. شب فرصتی کم‌نظیر می‌آفریند: لحظۀ اوج آزادی است آن لحظه که گوشه‌ای تاریک از آن خود می‌یابی، اگر بیابی. باید تمام خیابان‌ها را به جست‌وجوی مکانی برای بوسه و عشق ورزیدن قدم بزنی چرا که فضای عمومی، امیال انسانی تو را به رسمیت نمی‌شناسد. کلامِ محبت پنهان می‌شود. لب‌ها بی‌حرکت‌اند، اما صدا در پهنۀ شهر، با نمایش خیابان و مردمانش، از عاشقی صحبت می‌کند. هیروشیما عشق من را به یاد می‌آورم، زن از عشق می‌گوید و تصویرْ شهرِ جنگ‌زده را نظاره‌گر است، از جنگ می‌گوید و بدن‌ها به روی هم می‌لغزند. آنجا سنگینی بار خاطره دل را برای سبک‌بارانه عشق ورزیدن آزاد نمی‌گذاشت، حافظه آن‌قدر رنج دیده بود که نمی‌توانست حتی برای لحظه‌ای تن را به خلسه واگذارد. و اینجا استحکام ساختمان سنت‌ها، شهر و دیوارهای بلند میان ما و آن‌ها، مانعی مقابل عشاق است. پس باید زبان دیگری یافت، زبانی رمزگون و محصول این جهان نو. زبانی که در سکوت بر صفحۀ تلفن همراه نقش می‌بندد و هر لحظه اراده کند، با عبور از مسافت‌های دور، عشق را زنده نگه می‌دارد.

حال وقت آن رسیده که صدای تنی را شنید که این شهر نادیده‌اش گرفته است، صدای عواطفی که هرگز فرصتی برای بیان نداشته‌اند. دوربین می‌داند که چیزی جز شاعرانگی زبان خود زن نمی‌تواند حکایت رنج‌هایش را بیان کند. پس صبور است و با حوصله آن‌قدر به تماشا ادامه می‌دهد تا آرام آرام وقت نقل داستان برسد، تا تصویر زن بتواند در امنیت خاطر از عواطف و تنهایی‌هایش بگوید. نگاه خیرۀ دوربین نه برای نظربازی، که برای اکتشاف درونی‌ترین احساسات انسانی اوست، احساساتی که مردمان این شهر تاب شنیدنش را ندارند. پارواتی مسن‌ترین زن این جمع است که در غیاب همسرش حقی برای حفظ خانۀ خود ندارد. سال‌های طولانی زندگی بدون همسر نمی‌تواند به قانون دولت اثبات کند که او در این شهر جایگاهی از آن خود دارد، بنابراین انتخابی جز ترک خانه برایش نمی‌ماند. شاید در خلوت و همراه با دوستانش بتواند کمی خشم خود از این بی‌عدالتی را بیان کند، اما در جمع فقط سکوت فروخورده‌اش را می‌بینیم، زنی که با چهره‌ای گرفته زمین را می‌نگرد و برای مبارزه در این جنگ دیگر توانی در تن ندارد. پرستار پرابها دوستی حمایتگر است که برای نجات زندگی او تمام تلاش خود را می‌کند اما موفق نمی‌شود. در این فیلم داستان زندگی پرابها سهم بیشتری را به خود اختصاص می‌دهد. او زنی است که با پیروی از قوانین و سنت‌ها با مردی ازدواج کرد که نه علاقه‌ای به او داشت و نه او را می‌شناخت. امروز که مرد سالیان دراز است به کشوری دیگر مهاجرت کرده و هیچ نشانی از او در دسترس نیست، باز هم خود را ملزم می‌بیند به انتظار بنشیند، چرا که در این سرزمین زن محکوم است به انتظار، چنان که در اسطوره‌ها و جنگ‌ها و حتی قصه‌های کودکی همواره زنی منتظر نشسته. با این حال نیاز به لمس عاشقی همچنان در زن زنده مانده. او سعی می‌کند به نحوی میل به همسر از دست رفته را حفظ کند. اما در آغوش کشیدن پلوپزی که شاید هدیه‌ای از مرد باشد، نمی‌تواند جای خالی جسمی انسانی را پر کند. وقتی تماس تلفنی با او بی‌پاسخ می‌ماند، دیگر شاید امید به بازگشت ممکن نباشد، با این حال پرابها باز هم نمی‌تواند دوستی عاشقانۀ کوچک خود با پزشک بیمارستان را که نوید یک شروع دوباره می‌دهد، حفظ کند. در آخرین ملاقات، زیر بارانی پرتپش، نگاه خود را از مرد دور کرده و او را ترک می‌گوید. دوربین همان‌گونه که در حال‌وهوای عشق کار وای از اسلوموشن بهره می‌گیرد، شتاب حرکت زمان را می‌دزدد تا برای لحظه‌ای طولانی‌تر عشق را زنده نگه دارد. تصویر در اعماق آن تاریکی، قدم‌هایش را کندتر می‌کند تا سوگ زنی که در میان زمان‌ها، زیر فشار سنت‌ها در رنج است، رسمیت یابد. حال دیگر میل به عاشق بودن تنها در آنو زنده است، دختر جوانی که می‌جنگد تا زیر بار خشونت ازدواج اجباری و زندگی در چارچوبی از پیش تعیین‌شده نرود. او در تنهایی خود، در انتظار اتمام ساعت کاری و رسیدن به معشوق، گوشی پزشکی را به روی اشیا اتاقک محل کار می‌گذارد تا از دل خاموشی‌ها صدایی کشف کند، صدایی که مثل تپش قلب عاشق خودش، مثل لرزش لطیف موسیقی فیلم، رازی را در تن خود نهان کرده است.

وقتی از سرعت شهر به کندی روستایی خاکستری می‌رسیم، رنگ‌ها هنوز غایب‌اند و رنج‌ها هنوز معتبر. رؤیای بازگشت به طبیعت قدرت این را ندارد که تمام مشکلات را حل کند، اما شاید بتواند مرهمی موقتی به روی زخم‌ها بگذارد. زنان با نوشیدن الکل، با آن مایع فراموشی، برای چند ساعتی آرام‌تر می‌شوند، می‌رقصند و رؤیا می‌بینند. عشاق جوان سرانجام فرصتی برای تنهایی می‌یابند، ابتدا در قلمرویی بیگانه با آیین هر دو، درون غاری تاریخی که با مجسمه‌هایی سنگی از بودا پر شده، و سپس در جوار درختان بلند، سبزی انبوه و رقص لرزان شعلۀ خورشید. نوشته‌های روی غار نشان می‌دهند آن‌ها نخستین کسانی نیستند که خلوت را اینجا یافته‌اند. آینده مبهم و بار تاریکی‌ها سنگین است. برای رهایی از این ترس، مکانی جز آغوش یکدیگر نمی‌یابند. تصویرِ زنی نشسته بر کف غار که در میان بازوان مرد جا گرفته، همچون تمام آن مجسمه‌های سنگی، به جسمی منجمد و واحد بدل شده. گویی تا ابد در این قلمروی دوردست نقش تن‌هایشان میان سنگ‌ها ماندگار است. طبیعت و درختان انبوه برای دو عاشقِ مهمانِ خود، خلوتی بی‌مثال می‌آفرینند. اینجا کسی از تضادها سخن نمی‌گوید، از نگاه آلوده به فرهنگ انسان‌ها خبری نیست تا مؤاخذه‌شان کند.

میان گرمی آب‌ها و سبزی برگ‌ها، قصه‌ها و افسانه‌های دورْ جانی تازه می‌گیرند. پیکر نیمه‌جانی که از دریای خاکستری به ساحل می‌رسد، برای پرابها بدل به روحی خیالی از مردی می‌شود که سالیان سال تنهایش گذاشت و لحظه‌ای تصور نکرد با رفتنش چه بر سر او و سرنوشتش می‌آید. در نتیجۀ گناه او این سرزمین عشق را تا همیشه بر زن حرام کرد. حال دیگر چطور باید عشق ورزید و آزادی از دست رفته را تصاحب کرد؟ چطور باید با روح مرده بدرود گفت؟ روحی که معصومانه قربانی جهانی شده که او را وا داشته خانه را ترک کند و حال، در زندان کارخانه، هویت خود را میان آهن‌ها گم کرده است. مردی از دورها که تمام دریاها را طی کرده، بی‌هیچ خاطره‌ای باز می‌گردد، چرا که فراموشی از آثار آب است. غرق‌شدگان گذشته را نمی‌شناسند.

تضاد میان مایع و جامد، میان الکل و آبی که خیال و فراموشی می‌آورد، و سنگ و مجسمه‌های غار که خاطره را تثبیت و زنده می‌کنند، یادآور هیروشیما عشق من است: تضاد دو عنصری که یکی (جامد) با سختی‌اش روح را می‌خراشد و درد می‌آفریند، همچون لحظه‌ای که زن با کشیدن ناخن‌ها به روی دیوار سنگی با یاد معشوق مرده رنج می‌برد، و دیگری (مایع) هر گاه که صدای قدم‌های رودخانه‌ای می‌آید، یا با هر الکلی که می‌نوشند، درمان موقت فراموشی را هدیه می‌دهد. اینجا اما سنگ نه برای رنج، که برای یادآوری لحظۀ وصال است. چهرۀ دوگانۀ آب نیز، هم باران عذاب و عاشقی است، هم الکل حافظه‌سوز، و هم چشم‌اندازی دلنشین به سمت رؤیای شیرین آینده.

فیلم نمی‌خواهد سرنوشت محتوم زنانی شکست‌خورده در عاشقی را که تا ابد به انتظار نشسته‌اند، بپذیرد. پرابها می‌داند که اگر از مسیر سنت‌ها کنار نکشد، سرنوشتی مشابه آن پیرزنی خواهد داشت که حضور شبح‌وار همسر غایب رهایش نمی‌کند، همسری که هرگز نتوانسته دوستش بدارد. حال حتی اگر فرصت برای خودش هم گذشته باشد، می‌تواند برای نسل تازه‌ای مسیر را هموار کند. اینجا قوی‌ترین نیروی نجات‌بخش، حاصل محبت میان زنان است، صمیمیتی که با صحبت‌های پیش از خواب در دل تاریکی شب، با شریک شدن در ترس‌هایی که حاصل تجربیات مشترک است، خود را آشکار می‌کند و به کلیشۀ حسادت زنانه اجازۀ بیان نمی‌دهد. از دور می‌توان زمزمۀ آهسته‌ای از بدگویی‌ها را شنید، اما روایت تا حد امکان سراغ بدی انسان‌ها نمی‌رود. انگشت اتهام به سمت شخص خاصی دراز نمی‌کند. شرارت‌ها درون تیرگی‌های یک تمدن جا خوش کرده‌اند و باقی افراد، چه مرد و چه زن، قربانیان مهربان و شکنندۀ ساختاری پوسیده و بی‌رحم‌اند که عشق را تنها در بستر سیاست می‌فهمد. دوربین با گذر از میان شهر نورانی، با قدم زدن در خیابان‌های سحرگاه و عبور از کنار حاشیه‌نشینان، صدا را به دست راویانی می‌دهد که حکومت اجازه شنیده شدن به آن‌ها نداده است. صداهای پنهان بمبئی زنده می‌شوند و شهادت می‌دهند: در سرزمینی که میان دیوارهای رنگارنگ زاغه‌ها و محلۀ ثروتمندان شهر گاهی حتی کمتر از یک خیابان کوتاه فاصله است، جز رقص، راهی برای فرار از دیوانگی نمانده. در توهم رنگ و موسیقی فرو می‌روی تا غمت را فراموش کنی، تا زیر سایۀ برج‌هایی که هرگز دست به بلندایشان نمی‌رسد، منهدم نشوی.

میان تمام این هیاهوها سرانجام باید به جست‌وجوی نور رفت، چرا که در دل عمیق‌ترین تاریکی‌ها، همچنان می‌شود چراغی کوچک یافت. در تصویر پایانی، کافۀ رو به دریا چراغانی شده و در دل سیاهی پرعمق آن شب دراز، ستاره‌های کوچکی درخشان‌اند. موج‌ها همچنان در راهند، آواز دریا سکوت نمی‌کند. نگاه رو به بی‌کرانگی است. آینده مبهم است و ترس‌ها همچنان حقیقت دارند. اما در آن تاریکی مطلق، در آن همنشینی و دوستی علی‌رغم تمام تفاوت‌ها، می‌توان به نور گرم محبت امید بست، به نیکی درون انسان‌ها، و به عشقی که «شب را همچون چراغ سوزنی منزل همسایه گرم می‌کند».

Comments

ن. م.
July 25, 2025 at 10:46 AM

از رنگ آبی گفتید و برای من چیزی که حیرت آور بود تداوم همیشگی پلت رنگ آبی با درخشش و سوسویی از یاسی و بنفش بود. نمیدانم چطور در تمام فیلم این را حفظ کرده. رمز و رازی به این آبی به قول شما چرک آلود یا مه آلود افزون میکند.



Comments are closed.