حرکت در حاشیه، انحلال در مرکز

دربارۀ مستند تجربی حاشیۀ پایگاه ساختۀ ژوو تائو

 نوشتۀ علی‌سینا آزری

اینجا نه از راوی خبری هست، و نه از گفتگوهای طراحی‌شده. هیچ راهنما یا الگوی مشخصی در کار نیست. همه چیز معلق و سراب‌گونه است، سرابی از گمان‌ها. و برداشت‌هایی که به آنی به اشتباه می‌افتند. اشتباهی که هر لحظه کنجکاومان می‌کند. اینکه اینجا کجاست؟ از صداهای دور و مبهم آدم‌ها چیزی دستگیرمان نمی‌شود. فیلم عامدانه خسّت به خرج می‌دهد. شاید هم هدف چیز دیگری است. فهمیده‌ایم که با یک مستند متعارف طرف نیستیم. اینجا موضوع آگاهانه به عقب رانده شده. به موجودی بی‌جان و از ریخت‌افتاده بدل شده. به طرح-رنگی در دل بیابان. اشتباه نکرده‌ایم. انگار به سراب که ایمان بیاوری، چیزها عیان می‌شوند. بی‌خود نبود که اولین نمای فیلم با ردّی از سراب آغاز شده بود. گویی سراب در وهمی که می‌فروشد، واقعیتی را عیان می‌کند. واقعیت مکان را. اینکه اینجا صحرای گُبی در شمال‌غرب چین است. جایی در حاشیۀ پایگاهی نظامی. چه می‌کنیم؟ به تماشای کارگرانی نشسته‌ایم که سایه‌وار از مقابلمان رد می‌شوند. در آبراهه‌ای سیمانی لمیده‌اند و از کیفیت غذا می‌نالند. پراکنده همچون خرده‌سنگی در دل بیابان در هر طرف افتاده‌اند. به چه قصدی؟ احتمالاً مشغول اجرای یک پروژۀ زیرساختی عظیم در دل این صحرا باشند. نه به بیراهه نیفتید. در این صحرا هیچ نشانی از مستند اجتماعی در کار نیست. «صراحت» دورترین قصد فیلمساز است. اینجا دل‌سپردن به هر مسیر سرراستی به بیراهه میکشاندمان. باید از مرکزیت‌بخشی به هر چیز دور ماند. در این بیابان باید در مشاهدۀ حاشیه‌ها، لبه‌ها و افق‌ها غرق شد؛ گردشی کرد خلسه‌گون در اطراف موضوع، مکان یا آدم‌ها. دقیق‌تر بگویم. باید بچرخیم در حاشیۀ پایگاه (ژوو تائو، ۲۰۲۴).

چگونه؟ با گام‌هایی شناور و مرکزگریز که دیدن را به چشم‌چرانی، مکان را به بافتی زمین‌شناسانه، و آدم‌ها را به شبح‌هایی در گذر بدل می‌کند. گام‌هایی که نه تحلیل می‌کند و نه وضوح در نتیجه‌گیری را می‌خواهد. گویی مراد یک‌جور تأمل در بی‌اتفاقی است. غور در چیزی پنهان‌مانده در بافتار زمین، در صدای بادِ پیچیده بر تن سازه‌ها، یا در تصاویر کم‌رمق بدن‌ها و چادرهای اقامتگاه در شنزار. هدفی که ساختار مستند را عیان می‌کند. رویکرد مشاهده‌گرایانۀ ابتدا را به سوی انتزاع و صورت‌های ناپایدار انتهایی می‌کشاند. و مستندنگاری شرایط زیست کارگران را به رقص نورها، لکه‌ها و اشکال می‌دوزد. مسیری دوگانه که به‌آرامی در دل هم فرو رفته و سفر بصری فیلم را ترسیم می‌کند. سفری که در سکوت، تعلیق می‌سازد. و به آرامی در موقیعتی دیستوپیایی غوطه‌ورمان می‌کند. رویکردی درست بر خلاف زیباشناسی مستندهای غیرمتعارف چینی که از دهۀ نود میلادی در لوای جریان جنبش نوین مستندسازی (New Documentary Movement) به شهرت رسیدند. یعنی در مسیری یکسره متفاوت با مستندهای درخشانی همچون آوارگی در پکن (وو وِنگوانگ، ۱۹۹۰)، منطقۀ تای‌شی: غرب ریل‌ها (وانگ بینگ، ۲۰۰۳) یا بی‌نظمی (هوانگ وِی‌کای، ۲۰۰۹) که همگی متمرکز بر زندگی حاشیه‌نشین‌ها/طردشدگان یا مناطق فراموش‌شده و دورافتاده بودند؛ مستندهایی که از روایت رسمی حکومتی فاصله گرفته و همانند ناظری خاموش تلاش می‌کردند به سوی ثبت واقعیت در لحظه، آن هم بدون بازسازی یا روایت‌پردازی معمول قدمی بردارند. ژوو تائو در حاشیۀ پایگاه به کل در مسیری معکوس پا می‌گذارد. به جای نزدیکی بر بدن یا تجربۀ زیستۀ آدم‌ها، بر مرزها و فضاهای پیرامونشان متمرکز می‌شود؛  دوربین روی دست آن مستندها را بدل به رفتار تصادفی و حرکت‌های ناگهانی می‌کند؛ و در نَرد چنگ‌زدن به واقعیت عریان، و انتزاع تصویر و صدا در پیرامون آن، دومی را برمی‌گزیند. حتی زمان کش‌آمده، لحظات تکرارشونده، و ریتم روزمرۀ آن مستندها را به زمان تکه‌تکه شده، غیرخطی، و تجربه‌ای متافیزیکی  بدل می‌کند. شکلی از زیباشناسی که در سایۀ تنوع فرمال، و انتزاع تصاویرش مرکزگریز می‌شود. لجوجانه دست به انکار مرکز می‌زند. به جای دنبال کردن آدم‌ها بر ردّ و نشان آن‌ها مکث می‌کند، بر غیابشان، بر جای خالی حاشیه‌نشینانی که فرم را معنا می‌کند. اینگونه حاشیه‌روی نه موضوع که فرم مستند می‌شود. چگونه؟ با گریختن از بازنمایی مرکز – از نمایش شرایط کارگران، وضعیت پایگاه و دلایل اجرایی و شکل تغییرات تحمیلی پروژۀ در حال انجام – و آگاهانه متمرکز ماندن  بر «پیرامونشان»؛ آن هم نه صرفاً به عنوان یک موقعیت جغرافیایی که همچون یک موضع زیباشناختی و سیاسی.

نمایی از منطقۀ تای‌شی: غرب ریل‌ها ساختۀ وانگ بینگ

جایی که دوربین ژوو تائو با حذف تدریجی نشانه‌های جغرافیایی، فیلمش را از واقعیت جدا می‌کند. وضوح را از تصویر می‌گیرد. پناه می‌برد به منظره‌های مه‌آلود و دفن‌شده زیر انبوهی از شن‌های سرگردان در هوا. دوربینی که این‌بار نه در شکل یک ناظر فعال بلکه نظیر پَرهیب بدن‌های کارگران، جزیی از جهان روبرویش می‌شود. سایه‌وار همچون گمگشته‌ای مابینشان می‌چرخد. از چهره‌های انسانی عبور می‌کند و نقش بافتار چادرهای اقامتی را در قاب می‌نشاند. روح سینمای تجربی را فرا می‌خواند و به ردّ نورها، اشکال هندسی آن‌ها در دل چشم‌انداز، به چراغ‌های خاموش و چشمک‌زن، و نفیر زوزه‌های باد و طوفان تکیه می‌کند. به چیزی بی‌بنیان واری زمان. آنجا که نه گذشته‌ای هست، و نه آینده‌ای؛ فقط تجربۀ تکرار است، و تعلیق. تکرار فرم‌های انتزاعی جاری در طبیعت، و جهانی جداشده از رئالیسم خشک قابل انتظار. نسبتی که یادآور مستند درخشان مائورو هِرس آهسته به پیش (۲۰۱۵) است. جایی که هر دو با پرهیز از بیان مستقیم، صدای راویِ همه‌چیزدان و روایت‌های آشکار، رابطه‌ای پیچیده‌ بین قدرت مرکزی، فضاهای پیرامونی و حذف بدن‌های فعال برقرار می‌کنند. یکی با سیاست سکوت و حذف (آهسته به پیش) و دیگری با سیاست تکرار و انحلال (حاشیۀ پایگاه) تجربۀ حسی مخاطب را هدف می‌گیرند. آن هم نه در بستر آن چیزی که دیده می‌شود، بلکه در نحوۀ دیدن و فرم بازنمایی آن. ایده‌ای که سرژ دنه منتقد فقید فرانسوی اینگونه بر آن تأکید می‌کند: فیلم‌هایی که سیاست را به جای محتوای ایدئولوژیک، در «پراکندگی فرم» دنبال می‌کنند. یعنی تدوین به جای هدایت سوژه، بر پراکندگی و گسست تکیه می‌کند. بر فقدان بدن‌ها و صداها؛ بر نسبتی میان دیدن و ندیدن که خود بدل به سیاستی زیباشناختی می‌شود. آنجا که تماشاگر در مواجهه با خلأ (آهسته به پیش) و فرم‌های انتزاعی (حاشیۀ پایگاه) ناچار است غیاب را تصور کند؛ غیابی که خود پررنگ‌تر از هر حضور عینی است. پایان حاشیۀ پایگاه در چنین وضعیتی است که از راه می‌رسد. آنجا که چیزی اتفاق نمی‌افتد. نه تغییر فضا، نه تحول موقعیت، و نه هیچ گشایش روایی. دوربین همچنان در حاشیه‌ها می‌گردد. در لابلای تصاویر شبح‌گون و سازه‌های رهاشده در قاب. در میان صداهای وهم‌آلود و درهمی که گویی زبان طبیعت را نمایندگی می‌کنند. در این حیرانی هستیم که ناگهان فیلم تمام می‌شود.  بر پهنۀ آسمان آبی می‌مانیم با لکه‌های سفیدی در قلب آن. پایانی که رهایمان می‌کند در تعلیقی ابدی بین دیدن و نادیدن. درست در امتداد حرکتی در حاشیه، و در تمنای انحلال مرکز!