شب رقص و جدال

نگاهی به گناهکاران ساختۀ رایان کوگلر

نوشتۀ آزاده جعفری

 

گناهکاران ساختۀ رایان کوگلر با پیرنگی مشابه هفت ساموراییِ کوروساوا آغاز می‌شود از این نظر که دو برادر دوقلو، اسموک و استک (هر دو با بازی مایکل بی. جُردن)، با هدف افتتاح یک موسیقی‌بار آفریقایی (Juke Joint)، آشنایان قدیمی را جمع می‌کنند تا به آن‌ها کمک کنند. در یک‌سوم ابتدایی، شخصیت‌های مهم معرفی و روابط میان آن‌ها ساخته می‌شود. با پایان این مسیر و با نمایی از غروب آفتاب، از ساکنان این شهر کوچک برای مدتی کوتاه جدا می‌شویم و به خانه‌ای در وسط بیابان می‌رسیم. ناگهان مردی زخمی، رمیک، به میان قاب می‌پرد و به ساکنان خانه پناه می‌برد، التماس می‌کند او را بپذیرند. آن‌ها با القابی نژادپرستانه از سیاه‌پوستان و سرخپوستان حرف می‌زنند درحالی‌که نماد کوکلاکس کلن‌ها در داخل خانه به چشم می‌خورد. رمیک خون‌آشامی ایرلندی است و به زودی زن و شوهر سفیدپوست را هم آلوده خواهد کرد.

چهل دقیقۀ میانی فیلم در بار سیاه‌پوستان می‌گذرد، با رقص و موسیقی و مراوده‌هایی کوتاه میان شخصیت‌ها. در برداشتی بلند که بیش از سه دقیقه طول می‌کشد، موسیقی‌ گذشته، حال و آیندۀ سیاه‌پوستان را در هم می‌آمیزد. به گفتۀ مقدمۀ گرافیکی فیلم که با صدای آنی، همسر سابق اسموک، روایت می‌شود، برخی از نوازندگان این موهبت را دارند که مرز میان زندگی و مرگ را مخدوش‌کنند و بنابراین با آواز سَمی یا پسر واعظ (مایلز کیتون)، تاریخچه‌ای تصویری از موسیقی سیاه‌پوستان احضار می‌شود با حضور افراد (یا ارواحی) که مطابق دورۀ خود لباس پوشیده‌اند، می‌خوانند و می‌رقصند؛ حتی هنگامی که زوج چینی وارد میدان می‌شوند، شمایل‌هایی از نوازنده‌های سنتی چین همراهی‌شان می‌کنند. در اواخر این پلان‌سکانس چشمگیر از نظر طراحی و فیلمبرداری، دوربین دوباره بر سمی تمرکز می‌کند. وقتی دستش را بالا می‌برد و می‌خواند «کسی مرا در آغوشش بگیرد»، دوربین نیز اوج می‌گیرد تا  سقف خانه را که در شراره‌های آتش می‌سوزد قاب بگیرد، اول تعجب می‌کنیم ولی زود می‌فهمیم که این تصویری پیشگویانه است. دوربین بالاتر می‌رود و به آسمان سیاه پرستاره می‌رسد، سپس با کمرنگ شدن موسیقی به سمت پایین حرکت می‌کند و این بار سمی و اطرافیانش را از روبه‌رو در میان دود و آتش قاب می‌گیرد، تم موسیقی رازآمیزتر شده است. دلتا اسلیم با صدای خارج از قاب می‌گوید «سرانجام با موسیقی آزاد خواهیم شد.» دوربین پس می‌کشد تا رقصندگان را در مخروبه‌های شعله‌ور خانۀ سوخته قاب بگیرد، که بیشتر جهنم و نفرین ابدی را به یاد می‌آورد تا رهایی را. تم موسیقی دلهره‌آور شده و دوربین همچنان بدون برش عقب‌تر می‌رود، سه نفر را از پشت می‌بینیم که به خانه زل زده‌اند و گویی از پسِ دیوارها درون (و آینده‌اش) را ‌چنین می‌بینند. حالا برش می‌خورد به نمایی از صورتشان، سه خون‌آشام با آلات موسیقی‌شان منتظرند و به نظر می‌رسد رمیک با شنیدن صدای سمی از خود‌بی‌خود شده است.

در مقدمه از خوانندگان سحرانگیز سه گروه نژادی نام برده شده بود، ایرلند باستان، قبیلۀ سرخپوستان چاک‌تاو و آفریقای غربی، که هر سه سال‌ها تحت بهره‌کشی، تبعیض و استعمار سفیدپوستان بودند و در گناهکاران به گونه‌ای کنار هم قرار می‌گیرند تا معنایی سیاسی در گذشته‌ای تاریخی بسازند. رمیک ایرلندی‌ به عنوان خون‌آشام اصلی، پُرکین و انتقام‌جو، بیماری را به میان سیاه‌پوستان می‌آورد، وعدۀ رهایی می‌دهد اما قصدش سیطرۀ فرهنگی و یکسان‌سازی است؛ در صحنه‌ای کوتاه سرخپوستان شکارچی چاک‌تاو را می‌بینیم که از ماهیت رمیک باخبرند و می‌خواهند نابودش کنند؛ اسموک، استک و دیگر سیاه‌پوستان قربانیان اصلی هستند، همان‌طور که در تاریخ مهاجران آمریکا، بی‌رحمانه‌ترین تبعیض‌ها و جنایات را از سر گذراندند. هر چند در نهایت موفق می‌شوند خون‌آشام‌ها را از بین ببرند، بی‌واسطه با سفیدپوستان کوکلاکس کلن بجنگند و جایگاه‌شان را در جامعه (مثلاً در موسیقی‌ بلوز) پیدا کنند.

گناهکاران بر دو ویژگی مهم فرهنگ سیاه‌پوستان آمریکایی بنا شده است، موسیقی بلوز و دین مسیحیت؛ آن‌ها کلیسای خودشان را ساختند و حتی مراسم‌ مذهبی‌شان را با رقص و موسیقی ترکیب کردند. می‌دانیم بسیاری از سیاه‌پوستان مسیحی‌تر یا بهتر بگویم مؤمن‌تر از سفیدپوستانی شدند که دین مسیح را به آن‌ها تحمیل کردند (همان‌طور که دلتا اسلیم پیش از شروع پلان‌سکانس رقص رو به دوربین می‌گوید). فیلم یک روز پس از حادثه آغاز می‌شود و در واقع فلش‌بکی طولانی است یا حتی می‎‌تواند فلش‌بکی در نظر گرفته شود داخل خاطرۀ پیرمردی در آستانۀ انتخاب میان مرگ و نامیرایی. وقتی سمی خون‌آلود و آشفته وارد کلیسای پدرش می‌شود، با هر ژست و گفتۀ پدر قابی گذرا می‌بینیم از رمیک و خون‌ریزی شب قبل. بنابراین دین به عنوان نهادی سرکوبگر کنار بهره‌کشی و برده‌داری سفیدپوستان قرار می‌گیرد، به این‌ها حضور پدر مستبد یا نهاد پدرسالار را هم اضافه کنید. پدر دوقلوها کتک‌شان می‌زده و اسموک برای دفاع از استک، پدرشان را کشته است. پدر سمی با ابزار دین پسرش را محدود می‌کند و از ادامۀ نوازندگی باز می‌دارد.

گناهکاران پر از نشانه‌ است، همۀ ترانه‌ها معنایی آشکار و ضمنی در تأکید بر درون‌مایه‌ها دارند، البته نه به بهای داستان و جذابیت اجرا و پیرنگ! سمی به دوقلوها می‌گوید شنیده قانون جیم کرو (به معنی جداسازی نژادی سیاه‌پوستان است، آن‌ها اجازه نداشتند به مکان‌های عمومی سفیدپوستان همچون رستوران، باشگاه و حتی اتوبوس وارد شوند) دیگر در شیکاگو وجود ندارد. مسئلۀ جداسازی نژادی، یعنی ناممکنی ورود سیاه‌پوستان به مکان‌های دلخواه‌شان، در ادامه به مهم‌ترین ناتوانی خون‌آشام‌ها بدل می‌شود، حالا آن‌ها باید از سیاه‌پوستان برای ورود به جمع‌شان اجازه بگیرند. این مسئله البته معنای دومی هم دارد: آن‌هایی که روح و فردیت انسان‌ها را می‌دزدند با اجازۀ شما وارد ذهن‌تان می‌شوند.

فیلم در یک سوم پایانی وارد ژانر وحشت می‌شود، ابتدا به زیرژانری شبیه می‌شود که بهترین نمونه‌اش شب زندگان مرده (۱۹۶۸) ساختۀ جورج رومرو است، گروهی در خانه‌ای گیر افتاده‌اند درحالی‌که موجوداتی تهدیدآمیز و درنده بیرون منتظرند. اما تمرکز گناهکاران به جای برانگیختن ترس و دلهره یا نمایش خشونت افسارگسیخته، ساختن یک رویارویی عظیم و استعاری است، انتخاب میان دو نوع زیست یا دو روش مقاومت در برابر نظام‌های سرکوبگر، حفظ فردیت یا ذوب شدن در قدرت جمعی. نبرد نهایی میان سمی و رمیک موازی با مبارزۀ دو برادر تدوین شده است. استک به اسموک می‌گوید: «ما گمان می‌کردیم آزاد شده‌ایم»؛ رمیک به سمی می‌گوید: «من داستان‌های تو را می‌خواهم، ترانه‌هایت را»، سمی به انجیل پناه می‌برد، هر چند رمیک و خون‌آشامان نیز در خواندن آیات انجیل همراهی‌اش می‌کنند. رمیک سرگذشتش را تعریف می‌کند و به انکار دین و خدا می‌رسد. این مبارزه برداشت‌های سیاسی مختلف و گاه متضادی را در بر دارد، می‌توان خون‌آشامان را نمایندۀ فاشیسم یا حتی کمونیسم پنداشت.

یادم است سال‌ها پیش دوستی گفته بود فیلم‌های سیاه‌پوستان جذاب نیستند چون مردم دوست دارند بازیگرهای خوشگل سفیدپوست ببینند! می‌دانم گناهکاران نه فقط برای من بلکه برای تعداد زیادی از تماشاگران جذاب است و به نظرم مهم‌ترین دلیل به شخصیت‌پردازی بر می‌گردد، منظورم ساختن شخصیت‌های پیچیده، چندلایه یا روانکاوانه نیست بلکه فیلم به اقتضای ژانر، شخصیت‌هایی دارد که به تدریج با آن‌ها همراه می‌شویم، عواطف و نقاط ضعف‌شان را می‌شناسیم، دغدغه‌ها و جهان‌شان را باور می‌کنیم. بازی مایکل بی جوردن در نقش دوقلوها، ژست‌های موازی، حرکات مشابه و پیوند قدرتمندشان از اسموک و استک شخصیت‌هایی به‌یادماندنی می‌سازد. بنابراین وقتی اسموک با برادر مرده‌اش مواجه می‌شود، تماشاگر تحت‌تأثیر قرار می‌گیرد و با مرگ آنی (همسر سابق اسموک که حضوری مادرانه دارد و از نظر جسمانی یادآور زنان قوی‌هیکل و قدرتمند سیاه‌پوست است) همچون استک و مری برآشفته می‌شود.

وقتی می‌پنداریم فیلم تمام شده است، سمی پیرمرد پس از سال‌ها با استک و مری دیدار می‌کند. این مؤخره‌ کیفیت عجیبی دارد، به نظر می‌رسد بادی گای (نوازندۀ معروف بلوز و بازیگر سمی پیر) بازی نمی‌کند و به آن فیلم تعلق ندارد و همین گذشته را به رؤیایی از دست‌رفته شبیه می‌کند. سمی (به مضمون) می‌گوید هنوز از دهشت آن شب، هفته‌ای یک بار از خواب می‌پرد اما آن روز تا پیش از غروب آفتاب، همچنان بهترین روز زندگی‌اش است. استک تأیید می‌کند چون آخرین روزی بوده که برادرش را دیده، خورشید را دیده، روزی که همگی برای مدتی کوتاه واقعاً آزاد بودند. و همه می‌دانیم آزاد زیستن و آزاد بودن در دنیای امروز تقریباً ناممکن است.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *