آخرین سیگار اَلِـه
دربارۀ برخواهید گشت ساختۀ خُناس تروئبا
نوشتۀ عماد مرتضوی
یک
عشق به یک متنْ ویرایش ابدی آن است. این را تدوینگرها خوب میدانند – خاصه آنها که بین ساعتها راشِ پروژۀ مستند سرگردانند. برای همین، چیزی که در برخواهید گشت (۲۰۲۴) به تماشایش نشستهایم «تدوین» است: چه اتاق و میز تدوین، و چه پرشها و جامپکاتها و تکرارها – یعنی مرئی کردنِ فرایند تدوین. و شاید این فیلم همان اندازه که دربارۀ سینما یا عشق است، دربارۀ ویرایش/تدوین هم هست. در جهان نوشتار و جهان تصویر دو دریافت متفاوت از فعل edit وجود دارد: در اولی «ویرایش» داریم و در دومی «تدوین»/«مونتاژ»؛ در اولی این فعل همنشینِ «پیراستن» است (یعنی زدودنِ نازیبا و بهبود)، و در دومی بیشتر معنی «جمع کردن» و «نظم و ترتیب دادن» میدهد. فکر میکنم فیلم برخواهید گشت این دو کاربست را به هم نزدیک میکند و در سطحی عمیقتر، عشق را با edit کردنِ بینهایت آشتی میدهد.
مترجم/نویسندهای را تصور کنید که همین الان شعری را ترجمه کرده است. از همین لحظه که نسخۀ اول تمام شده تا زمانی که دلش رضا بدهد کار را برای چاپ از خودش دور کند، واردِ زمانِ حالِ کشآمدهای میشود. تا وقتی نسخۀ نهایی اثر ارائه نشده است، بارها میتواند از متن فاصله بگیرد، به آن برگردد و، تحتتأثیر مواجههای تازه، ویرایش دیگری از آن بسازد. گفتوگو بدون وقفه ادامه دارد: نسخههای متعدد از متن، تحشیهها، خط زدنها. رابطهای زنده و دوتایی دارند: نویسنده و نسخۀ درحالِ ویرایش. دیدارهای تکراری متن و نویسنده تا ابد میتواند ادامه پیدا کند و با هر بار ملاقات دوباره، امکانی نو از دل کهنه پدیدار بیاید. به محض انتشار، به محض رفتن در معرض چشم عام، این رابطۀ زنده جان میدهد. عمومی کردنِ این فضای خصوصی و مرگ آن همزمانند. با بیرون آمدن به «گذشته» بدل میشود – درست مثل لحظۀ خارج شدن کسی از رابطه.
فیلم برخواهید گشت برای من یادآور همین زمان حال کشآمده است: فضای تدوین ابدی. تلاشی است برای تبدیل فیلم (یک موجود مردۀ تمامشده برای سازنده) به یک «فیلمِدرحالتدوین». تلاش برای شوریدن علیه پایان و نجات «گذشته» از شرّ تبدیل شدن به خاطره و نوستالژی. این فیلم با آستانۀ تبدیل حال به گذشته سروکار دارد، با حفظ عشق در تکرار این لحظه. و اینجاست که پای کیرکگور به فیلم باز میشود: کیرکگور میدید در زندگی فردی ما لحظات و روابط از دست میروند و «گذشتهگرایی» نمیتواند کمک کند تا بازچنگشان بیاوریم؛ به «یادآوری» مشکوک بود و به دنبال احیای امکانی از گذشته در آینده. تکرار برایش نه کپی مکانیکی گذشته یا بازگشت به عقب، بلکه حرکتی پیشبرنده بود برای بازگرفتنِ چیزی که از دست رفته. تکرار واقعی و اصیل ریشه در همین ازدسترفتهها دارد. این فیلم ادای فیلمی تمام نشده است، چرا که ایمان دارد به تکرار. و وفاداری به اینکه تکرار اصیل تنها به میانجی سینما اتفاق میافتد؛ بر میز تدوین. با ملاقات چندبارۀ یک موقعیت، با تبدیل تکرار همین ملاقاتها به موضوع فیلم (لفظی که کیرکگور برای «تکرار» استفاده میکند (gentagelse)، هم به repetition ترجمه شده است و هم به re-taking و «برداشت مجدد»، که در این معنای دوم صورت سینماییش بیشتر متجلی است).
آیا میتوانیم هیچجای فیلم مطمئن باشیم از اینکه در کدام سطح به تماشا نشستهایم؟ آیا صرفاً نظارهگر فیلمی از روند تدوین فیلمی دیگر هستیم؟ در صحنۀ گشایش فیلم، زن و مرد را میبینیم درازکش در تاریکی که ایدۀ اصلی را مرور میکنند: «جشن جداییِ دونفره. مثل عروسی ولی برعکس» و دقیقهای بعد، در همان اول کار، به این نتیجه میرسند که «برای فیلم ایدۀ خوبیه ولی توی زندگی واقعی…..نمیدونم!» فیلم ما را داخل یک فرم خالی پرت میکند: ما پرت شدهایم وسط مراسم «اجرا»، عین عروسی، برعکس. فیلمْ تکرار مواجهۀ دوست و آشناست با این «اجرا». مواجههای که در سطح دیگر در تدوین بدل به مسئلۀ کل فیلم میشود: مواجهیم با اجرایِ تدوینِ فیلم.

دو
زوجی در مادرید، اله و الکس، بعد از ۱۵ سال زندگی مشترک، به این نتیجه میرسند که میخواهند جدا شوند و فکر میکنند بد فکری نیست جشنی بگیرند مثل عروسی، ولی برعکس. دوستها و آشنایان را دعوت کنند و جشن بگیرند و تمام. فیلم از همان اول، از صحنۀ تختخواب میگوید ماجرا چیست و چه خواهیم دید: «فیلمی که مشاهدهگر آن هستید قرار است فیلمی باشد دربارۀ مهمانی جدایی». فقط حالا باید به دوستانشان بگویند. دوستانی که متعجب میگویند «برمیگردید به هم» و تکتک باید جوابشان را بدهند که «نه، مشکلی نیست، اوکی هستیم با هم. فقط داریم جدا میشویم». عنوان اصلی اسپانیایی (Volveréis) هم معنیش این است: «برخواهید گشت». و فیلم تکرار همین موقعیت است و همان چیزی که خانواده و دوستان در مواجهه با مطرح شدن این ایده میگویند: «حالا باز دوباره به هم برمیگردین». و مدام برمیگردیم. برمیگردیم به گفتن و مطرح کردن ایده و پاسخی که بقیه میدهند: برمیگردید.
هوشمندانه است که هیچ نشانهای نداریم از اینکه این زوج چه مرگشان است که میخواهند از هم جدا شوند. در تماشای فیلم خلع سلاح شدهایم: توجیه و دلیلی برای این جدایی به ما نشان داده نمیشود، پس راهکار مضحکی برای بازگرداندن این دوتا به هم نداریم. پایانش چه میشود؟ جشن را میبینیم ولی حسی مبهمی با ما میماند: «جشن جدایی یکجوری است. یعنی پشیمان شدند و برمیگردند به هم؟» آیا مطمئن میتوانیم بگوییم با یک پایان خوش روبروییم؟ پایان خوشی که دیگر کارگردانان نخبه (یا به عبارت بهتر، سینماگران باکلاس) آن را کسر شأن خودشان میدانند. دلم نمیآید تلاشی در جهت سنگین کردن این فیلم بکنم.[۱] این فیلم به معنای مثبت کلمه سبُک است، همانطور که اسکروبالهای دهۀ سی و چهل سبُک بودند – فیلمهایی که تأثیر حسی اولیهشان مثبت است اما احمقانه نیستند.
و البته که باید فیلم را اسکروبالی معاصر دید. یادمان هست که واکنشِ پدرِ اله به ایدۀ مسخرۀ جشن جدایی، کتابهای استنلی کاول است. پدر (که در واقعیت، فرناندو تروئبا، پدر کارگردان است) وقتی مثل دیگر دوستان و آشنایان در معرض ماجرا قرار میگیرد، معذب میشود: چند جامپکات متوالی روی صورت کلافه و فکریاش داریم و صدای خواهر و برادر و برادرزاده از بیرون قاب، بعد ناگهان معلوم نیست از کجا پدر یکهو میگوید: کیرکگور! و دربارۀ تکرار حرف میزند. و بلند میشود برود کتاب کیرکگور را از توی کتابخانه بیاورد که با دو تا استنلی کاول برمیگردد: در جستوجوی خوشبختی. کتابی دربارۀ فیلمهایی از دورۀ طلایی هالیوود، فیلمهایی با محوریت یک زن و یک مرد که در لحظهای که به دنیایشان معرفی شدهایم دارند از هم جدا میشوند (یا تازه ملاقات کردهاند ولی اصلاً چشم ندارند همدیگر را ببینند). مسئله بازسازی رابطه است نه بازتولید همان قبلی؛ ساختن رابطهای تازه با همان شخص، نه ول کردن و پیدا کردن رابطهای نو. فیلمها جریان از نو به هم رسیدن هستند: به معنای کلمه از «نو» – در رابطهای برابر و صادقانهتر، با شناخت بیشتر خود و دیگری. به نظر کاول در این فیلمها زن و مرد یاد میگیرند با هم گفتوگو کنند، همدیگر را با تفاوتهایشان بپذیرند و مسئولیت رابطه را مشترک بر عهده بگیرند. اینها همه شرایط ظهور یک «معجزۀ اخلاقی» است: تجدید ازدواج. و این محتاج بازی است. این فیلمهای استثنائی هالیوودی مکان تجلی همین بازیهای دونفره است. بدون این بازی نمیشود عشق را نجات داد.
آیا در برخواهید گشت مشاهدهگر چنین بازیای نیستیم؟ آیا تنها در بستر فیلم (یعنی داخل سینما و روایت سینمایی) نیست که امکان تجدید – نه به معنای بازگشت مشابه، بلکه بازآفرینی معنیدار – فراهم میشود؟ جای «گفتوگو» در خوانش کاول را تلاش این زوج برای ساخت این فیلم میگیرد. آیا سینما میتواند عرصهای برای تجلی تکرار اصیل کیرکگور باشد؟ آیا میتوانیم به اعتبار این فیلم بگوییم که «عشق فقط توی سینما اتفاق میافتد… چون فقط توی سینما میشود کات زد» و ردی از روند تدوین را، این گفتوگوی عاشقانۀ خصوصیِ مؤلف با اثر را، زنده نگه داشت و حفظ کرد؟ آیا میتوانیم بگوییم سینما قادر به کاری است که در زندگی ممکن نیست: نگه داشتن یک «اجرا» و امکان بازگرفتن آن، بارها و بارها، اما با دید تازه.
به چشمم این فیلم در تقلا برای ایستادن در لحظۀ بازی است تا معجزۀ اخلاقی برایش رخ دهد. ماندن در لحظۀ تدوین و تبدیل تدوین مدام به مکانیسمی برای حفظ تمام چیزهایی که در هر بار بستن نسخۀ نهایی هر متن از دست میروند و بنا به دلایلی حذف میشوند. مثل تمام راشهای مهجوری که دیگر به کار کلیت مستند زندگی نمیآیند؛ مثل تصاویر سفر دوتایی زن و مرد به پاریس که آخر فیلم میبینیم. صحنۀ تست بازیگری مرد، که زن نشسته پشت دوربین فیلمبرداری، نور میرود و میآید. زن خط دیالوگ خودش را از روی کاغذ میخواند و با پوزخند میپرسد «کی اینو نوشته؟» بعد هم میرود سراغ «آرشیو». تصاویر آرشیوی از خودشان در سفر به پاریس، نشستهاند روبروی پومپیدو، جلوی نوتردام قبل سوختن، و بعد سرگردان در قبرستان مونمارتر دنبال تروفو. اینها لخت و بیکات و تکرارناپذیر در فیلم حاضر میشوند. در واقع یکهو سروکلهشان پیدا میشود. خردهریزهایی سرسخت و سمج. در این خوانش، این تلخترین جای فیلم است؛ این جایی است که کیرکگور فرمولی برای نجات ندارد.

سه
این بار بیایید به سیگار اله برگردیم و فیلم را با سیگار آخر دوباره ببینیم. اله وقتی پانزده سال پیش وارد این رابطه شده، سیگار کشیدن را کنار گذاشته. حالا که حرف جدایی است دوباره برگشته به عادت سیگار – که به این هم چندبار در فیلم اشاره میشود. میخواهم دعوتتان کنم دینامیک «تکرار» و «پایان» را این بار از منظر سیگار در فیلم ببینیم، چرا که «پایان» و «تکرار» عمیقاً درهمپیچیدهاند.
کتمان نمیکنم که اله و سیگارکشیدنش من را بُرد به رمان درخشان ایتالو اِسوِوو، وجدان زنو – شاهکاری که اگر جیمز جویس کشفش نکرده بود یحتمل در انزوا میماند. رمان از زبان زنو است که عاشق سیگار است اما به این نتیجه رسیده که سیگار مریضش کرده و دارد او را میکشد و به همین علت باید فکری برای ترک کند. زنو به شکل وسواسگونهای درگیر آخرین سیگار است چرا که اگر بدانیم این واقعاً آخرین سیگاری است که داریم میکشیم، طعمی به آن اضافه میشود که آن را به متفاوتترین سیگاری که کشیدهایم بدل میکند و کیف مضاعف و بینظیری خواهیم برد. دقت کنید: زنو یک جوری سیگار نمیکشد که «انگاری» این نخْ نخ آخر است. نه! واقعاً ایمان دارد که این نخ آخر است و دیگر تمام. او دارد هر بار آخرین سیگارِ عمرش را مصرف میکند. و این یعنی تکرارِ پایان. او در حال تکرار کردنِ پایان است و البته لذت بردن از آن.[۲] روانشناس زنو هم سرآخر به این نتیجه میرسد که وسواس زنو به ترک سیگار دلیل اصلی سیگار کشیدنش است. همین وسواس به پایان (ترک) است که موتور تکرار (علت سیگار کشیدن زنو) میشود.
فیلم برخواهید گشت هم برای من دربردارندۀ لذتی از جنس لذت زنو است. در این فیلم هم انگار پایانْ ناممکن است و جهان فیلم دارد از ناممکن بودن پایان لذت میبرد، فیلم را به پیش میراند و تکرار بعدی را موجب میشود. با هر حرکت به سمت پایان، زوج داستان دوباره کنار هم قاب گرفته میشوند. گویی به میانجی سینما پایان به تأخیر میافتد. در این فیلم پایان موجب تکرار نیست (این ایده که «هر وقت دلم خواست رابطه/سیگار را ول کنم میتوانم، پس ادامه میدهم») بلکه برعکس: تکرارْ نقش اساسی در پایان دارد؛ در خودِ پایان (در این ایده که «جدیجدی قرار نیست با هم پیر شویم») چیزی هست که تکرار را برمیانگیزد، و تکرار را بدل به تکرارِ پایان میکند. ما در این فیلم تبعید میشویم به تکراری از این جنس. ما تا ابد در لحظۀ شکوهمند و جشنگون میمانیم. در آستانۀ جدایی. درست مثل شکوه آخرین سیگار. درست مثل وقتی که برمیگردی تا آخرین نگاه را به خانۀ مشترکتان و چیزها و صورتش موقع خداحافظی بیندازی و تصویر همه چیز را با هم برداری. دقیقاً برای همین است که این جدایی نباید نشانی از خصم و خشونت و انتقام داشته باشد. و این وضعیت چرکی نیست و مدام تأکید میکنند که «اوکی» هستند و برای همین هم پایان فیلم حس پایان نمیدهد و ما را با آن نگاهها تنها میگذارد.
این فیلمِ بهظاهر ساده خیلی خوب به ما رودست میزند: ژستش «پایان» است، اما با تکرارها تخمِ تداوم را در دل ما کاشته است. فیلم از انواع تکرارها استفاده میکند: تکرار موقعیتِ اعلام مهمانی به دیگران، دیدن تکراری صحنهها در فیلمدرفیلم، حتی جنس قاببندی صحنهها (مثل صحنههای همفکری با حضور مؤکد قهوه). کل فیلم، دیالوگها و لوپهای متعددش، انگار با پایانِ همیشگی در تضادند و به همین علت میگویم فیلم پیش چشم ما پایان را به تأخیر میاندازد. پایانش (ending) را نمیشود تقلیل داد به چیزی که یک تکرار (تداوم) را متوقف میکند. فکر میکنم توانسته پایان را تبدیل به موقعیتی برای ماندن و ادامه دادن کند، یک جشن، یک اجرا، یک بازی، یک فیلم – یک فیلم مدامِ تمامنشدۀ درحالِ شدن.

[۱] از شوخیهای فیلم با خودش و ما نمیشود سرسری گذشت. به یاد بیاوریم صحنهای را که دوستان و منتقدان نشستهاند به تماشای فیلم و به وضوح دربارۀ روایت فیلم شوخیای میشود: «حالا روایت فیلم خطییه یا دایرهای؟» به قول خود کارگردان، این دیالوگ چشمک ریزی به تماشاچیها نیست؟
[۲] فهم میل زنو و لذت نوروتیک آشکارش را مدیون نوشتههای آلکنا زوپانچیچ هستم.

Comments
سلام – محتوای جذابی بود خیلی بهم کمک کرد.
همینطوری پرقدرت ادامه بدید.